سال پر برکتی را برایتان ارزومندیم
خانه » چهره های معروف » میکل آنجلو آنتونیونی، روایتگر تنهایی آدمها

اطلاعیه سایت

میکل آنجلو آنتونیونی، روایتگر تنهایی آدمها

میکل آنجلو آنتونیونی، روایتگر تنهایی آدمها

جدیدترین عکس های بازیگران و هنرمندان

بیوگرافی بازیگران و هنرمندان | سایت بیوگرافی

جدیدترین عکس های بازیگران و چهره های ایرانی

بیوگرافی بازیگران زن مرد دختر پسر ایرانی


برترین ها: بیست و نهم سپتامبر سالگرد تولد میکل آنجلو آنتونیونی است؛ از پیشگامان سینمای مدرن و روشنفکرانه اروپا که اکنون سال ها از مرگش می گذرد. فیلمسازی صاحب سبک که به همراه برگمن، بونوئل، فلینی، آلن رب گریه، آلن رنه، گدار و بسیاری دیگر تحولات و گرایش هایی تازه ای را در سینمای اروپای دهه شصت به وجود آورد و تاثیر عمیقی بر فیلمسازان نسل خود و نسل های بعدی نهاد.

 

میکل آنجلو آنتونیونی، روایتگر تنهایی آدمها 

ویژگی سینماگران مهمی چون آنتونیونی، در شخصی بودن سینمای آنهاست. سینمای او بیش از هرچیز بیانگر دلمشغولی ها و دغدغه های فردی و تجربه های شخصی اش بود و دیدگاه های فلسفی و هستی شناسانه او را منعکس می کرد. ازخودبیگانگی، تنهایی و سرگشتگی انسان مدرن، درونمایه آثار آنتونیونی بود. رولان بارت فیلسوف فرانسوی آنتونیونی را نمونه کامل هنر مدرن خواند که شعارش فرزانگی، هوشیاری و شکنندگی است. بارت، کیفیت و دقت هنری آنتونیونی را در ثبت لحظات گذرای زندگی و تعریف خویشتن در بحبوحه میان عدم قطعیت و ثبات، ستایش کرده است.

 

تجربه گرایی در ساختار، روایت های غیرمتعارف به شیوه کلاسیک، خلق شخصیت های پریشان، افسرده و دچار بحران و ترسیم جهانی آشفته و غیرقابل فهم از مشخصات سینمای آنتونیونی است.

آنتونیونی در ۱۹۱۲ در شهر کوچک فررا در شمال ایتالیا زاده شد. مدتی به عنوان منتقد در نشریات سینمایی ایتالیا نقد نوشت و به عنوان دستیار کارگردان با فیلمسازانی مثل روبرتو روسلینی، لوکینو ویسکونتی و مارسل کارنه کار کرد.

فعالیت فیلمسازی آنتونیونی نزدیک به ۶ دهه را دربر می گیرد و از ۱۹۵۰ با فیلم “داستان یک عشق” شروع می شود و با فیلم “اروس” (۲۰۰۴) به پایان می رسد.

“داستان یک عشق”، یک نوع فیلم نوآر به سبک آنتونیونی بود که در آن وی به جای تمرکز روی تنش های بیرونی، بر احساسات درونی شخصیت هایش متمرکز شده بود.

آنتونیونی در سال ۱۹۵۷ با ساختن فیلم درخشان و فراموش نشدنی “فریاد”(Il Grido) در فستیوال کن مطرح شد اما این فیلم “ماجرا” بود که نام او را در جهان پرآوازه ساخت، بخش اول تریلوژی او که با فیلم های “شب” و “کسوف” تکمیل شد، اگرچه برخی از منتقدان فیلم “صحرای سرخ” را هم مرتبط با این سه فیلم ذکر کرده و مجموعه آنها را تترولوژی آنتونیونی به حساب می آورند و دلیل آن، تکرار و تداوم نشانه های سبکی و تماتیک در این چهار فیلم است، از تنهایی، دلمردگی و پریشانی شخصیت ها گرفته تا فضاها و میزانسن ها و بازی مونیکاویتی که الهه آنتونیونی بود و با فیلم “ماجرا” از بازیگری ناشناس در سینمای ایتالیا به ستاره ای مشهور بدل شد و نقش زن های عصبی، تندخو و پرشور فیلم های دیگر آنتونیونی مثل “کسوف” و “صحرای سرخ” را به عهده گرفت.

 

میکل آنجلو آنتونیونی، روایتگر تنهایی آدمها

به نظر می آید که آنتونیونی آنقدر با موضوع تنهایی و از خودبیگانگی آدم ها و سرگشتگی اخلاقی انسان در دنیای آشفته و پر هرج و مرج امروز درگیر بود که با یک فیلم نتوانست از فکر آن خلاص شود و پاسخی برای آن بیابد. از این رو آن را به طور مستمر در فیلم هایش مطرح کرده است و بعید است که با این کار نیز جواب قاطعی برای پرسش های خود گرفته باشد.

وقتی فیلم “ماجرا” در سال ۱۹۶۰ در فستیوال کن به نمایش درآمد از سوی تماشاگران هو شد اما برخی از منتقدان سینما، مدرنیسم جسورانه و نگاه شاعرانه و عمیقا انسانی آن را دریافتند و ستودند.

با موفقیت جهانی فیلم “ماجرا”، موقعیت سینمایی و هنری آنتونیونی در سینمای ایتالیا تحکیم شد و او با کمک تهیه کننده بزرگی مثل کارلو پونتی توانست فیلم های مشترک بین المللی مثل “آگراندیسمان”، “قله زابریسکی” و “مسافر”(حرفه خبرنگار) را در کشورهای دیگر بسازد.

عناصر تماتیک

آنتونیونی، منتقد دنیای مدرن بود و در بیشتر فیلم هایش با نگاه انتقادی، پیامدهای ماشینیسم و از دست رفتن احساسات و عواطف انسانی و گسسته شدن روابط را ترسیم کرده است. فیلم های آنتونیونی دارای مفاهیم تماتیک مشترک اند، متن هایی خودبازتابانه درباره نسبی بودن مفهوم واقعیت و حقیقت، بحران هویت و از خود بیگانگی، درباره عشق های بی سرانجام، عدم تفاهم و رابطه های گسسته ای که هرگز به سامان یا به کمال نمی رسد.

آدم ها در فیلم های او دچار حسی از خفقان و سرکوب اند و دائم در تلاش اند که از این وضعیت بگریزند. آنها از ناتوانی در ایجاد ارتباط و تفاهم رنج می برند. زنان فیلم های آنتونیونی، اغلب مردان پیرامونشان را پس می زنند.

 

میکل آنجلو آنتونیونی، روایتگر تنهایی آدمها

فیلم های آنتونیونی، بیشتر درباره غیاب اند تا حضور و همانند زندگی های پیچیده امروز، غیرقابل پیش بینی و پر از رمز و رازند. ایده در رفتن و رها کردن، ایده مرکزی فیلم های اوست. شخصیت هایی که به جای حل مسائل و تنش هایشان از معرکه می گریزند. مثلا لیدیا (ژان مورو) در فیلم “شب” به طبیعت یا حومه شهر پناه می برد یا جیلیانا در “صحرا سرخ”، در اطراف کارخانه شوهرش و محیط صنعتی خارج از شهر پرسه می زند یا آنا در فیلم “ماجرا” که ناپدید می شود.

بحران زناشویی در فیلم های آنتونیونی، به ویژه در “شب” و “صحرای سرخ”، بحرانی شبیه فیلم های هالیوودی نیست. ظاهرا نه دعوایی هست، نه خشونتی و نه نفرتی. آنها رفتارشان محترمانه و عادی است اما بحران در درون آنها و در قلب و روح آنها اتفاق می افتد و کاملا نامریی است و تدریجا آنها از پا درمی آورد.

ویژگی های سبکی

فیلم های آنتونیونی عمدا ریتم کند و آرام، لحنی سرد و فضای تلخی دارند. حرکت های طولانی و نرم دوربین، کمپوزیسیون های دقیق و استیلیزه، میزانسن های پیچیده و نماهای بلند (پلان سکانس) از ویژگی های فیلم های آنتونیونی است. خصوصیاتی که لحن شاعرانه ای به فیلم های او بخشیده است. مارتین اسکورسیزی او را شاعری نامید که با دوربین شعر می گفت.

آنتونیونی تمایل به “نشان دادن” دارد تا “روایت کردن” و این کار را با خلق کادرها و پرسپکتیوهای معنادار، استفاده هوشمندانه از فرم های معماری و چیدن دقیق اشیاء و بهره گیری از رنگ ها (در فیلم های رنگی اش) و تنالیته های خاکستری (در فیلم های سیاه و سفیدش) انجام می دهد.

وقتی فیلم “ماجرا” در سال ۱۹۶۰ در فستیوال کن به نمایش درآمد از سوی تماشاگران هو شد اما برخی از منتقدان سینما، مدرنیسم جسورانه و نگاه شاعرانه و عمیقا انسانی آن را دریافتند و ستودند.

او با دقت کم نظیری، همانند نقاشان دوره رنسانس، مکان را با تمام مشخصات ظاهری اش ثبت می کرد. فرمالیسم آنتونیونی از طریق برداشت بلند، فوکوس در عمق و قاب های استیلیزه و پر انرژی منتقل می شد. علاقه او به کادرهای غیرمتعارف، فرم های انتزاعی و هندسی را در فیلم های “ماجرا” و “کسوف” می توان دید.

حرکت دوربین در آثار آنتونیونی، متکی و تابع حرکت شخصیت ها و سوژه نیست بلکه بیشتر محیط و فضایی را به ما نشان می دهد که آدم ها در آن ایزوله شده اند یا به افسردگی و از خودبیگانگی رسیده اند. به عنوان نمونه می توان به حرکت های پن طولانی دوربین در فیلم های “ماجرا”، “فریاد”، “شب” و “صحرای سرخ” اشاره کرد.

 

 

میکل آنجلو آنتونیونی، روایتگر تنهایی آدمها

تمایل آنتونیونی به فضاهای خالی و آبستره از طریق قاب ها، رنگ ها و توجه غیر روایی اش به بناها و معماری پیداست. هنر آنتونیونی در این بود که شخصیت ها را در ارتباطی ارگانیک با محیطی که در آن قرار دارند، تصویر می کرد.

نمای افتتاحیه فیلم “شب” و حرکت عمودی دوربین از این نظر کاملا فرمالیستی و جسورانه است. هیچ شخصیتی در کادر نیست. دوربین از لبه بیرونی ساختمانی بلند و مدرن شروع می کند و با حرکتی آسانسوری پایین می آید. حرکت های پیچیده دوربین در نماهای خارجی فیلم های “داستان یک عشق”، “فریاد”، “ماجرا” “شب”، “کسوف” و “آگراندیسمان” بیشتر از آنکه کارکردی دراماتیک یا روای داشته باشند، حاوی کیفیتی آبستره اند.

تجربی ترین فیلم آنتونیونی

“صحرای سرخ”، تجربی ترین فیلم آنتونیونی از نظر تصویری و صوتی است با شخصبت هایی تنها، مضطرب و پریشان که از خودبیگانگی آنها را به مرحله جنون رسانده.

فضاهای سرد و خاکستری و مه آلود (در این نخستین فیلم رنگی آنتونیونی)، چشم اندازهای طبیعی آلوده و انباشته از آهن پاره ها، لوله ها و دودکش ها، آب های گندیده و مسموم از فضولات صنعتی، بیماری های موهوم و کارگرانی که دست به اعتصاب زده اند، تکانه های نظام سرمایه داری اند که با از خود بیگانگی و افسردگی درمان ناپذیر جولینا (مونیکا ویتی) و کورادو (ریچارد هریس) و ترس ها و اضطراب های موهوم جولینا و نیازهای سرکوب شده او در ارتباطی ارگانیک اند.

در این فیلم، آنتونیونی عمدا و آگاهانه، پلات را رها کرده و به شخصیت ها و فضاها می پردازد، با وسواسی خیره کننده در قاب بندی، رنگ آمیزی دیوارها و فضاهای داخلی و ساختن جهانی به شدت انتزاعی که کاراکترهای جن زده اش در آن پرسه می زنند و دنبال چاره ای برای غلبه بر بحران درونی و درمان دردهای التیام ناپذیر خود اند. اگرچه شیفتگی آنتونیونی در به تصویر کشیدن این چشم اندازهای صنعتی به زیباترین شکل ممکن، تا حدی نگاه اگزیستانسیالیستی و نقد او از جهان مدرن را تحت الشعاع قرار می دهد.

“صحرای سرخ”، امروز نیز تجربه ای ضد روایی، منحصر به فرد و تکرار نشدنی در سینما به شمار می رود.

نشانه های آشکار

نشانه های مشابه و آشنا در فیلم های آنتونیونی وجود دارد. حتی لوکیشن ها و مکان ها و ساختمان ها تداعی گر فیلم های قبلی در ذهن ببینده اند. مثل پمپ بنزین فیلم “فریاد” که یادآور ساندویچ فروشی “قله زابریسکی” است. “صحرای سرخ” نیز از بسیاری جهات به فیلم فریاد” شباهت داشت و در واقع نسخه رنگی آن فیلم بود.

 

میکل آنجلو آنتونیونی، روایتگر تنهایی آدمها

هر دو فیلم در فضایی صنعتی در دره پو در شمال ایتالیا فیلمبرداری شده اند.

هم فیلم “فریاد” و هم “ماجرا” داستان زنی را روایت می کنند که از ادامه رابطه قبلی امتناع می کند. در هر دو فیلم، شخصیت مرد با زنان متعددی رابطه دارد و نمی تواند به زنی که به او علاقمند است وفادار باشد و از این بابت احساس گناه می کند.

آگراندیسمان و نقد واقعیت عکاسی شده

“آگراندیسمان” فیلمی در باره قطعیت یا عدم قطعیت واقعیت بود و ماهیت واقعیت عکاسی شده را زیر سوال می برد.

این فیلم که به زبان انگلیسی و با با بازی دیوید همینگز و ونسا ردگریو در لندن دهه شصت معروف به لندن پرنوسان و بر اساس فیلمنامه ای از تونینو گوئرا و داستان کوتاهی از خولیو کورتازار نویسنده مشهور آرژانتینی ساخته شده بود، ماجرای یک عکاس مد مشهور (با الهام از زندگی دیوید بیلی عکاس مد مشهور انگلیسی ساخته شد) بود که به طور تصادفی، تصویر یک جسد را در پارک ثبت می کرد.

“آگراندیسمان” درباره کشف حقیقت و نسبی بودن آن است. داستانی به ظاهر جنایی درباره قتلی که حتی ماهیت آن نیز مشخص نیست. داستانی که به راحتی در دست یک فیلمساز هالیوودی به فیلم تریلر جنایی پرهیجان و نفس گیر تبدیل می شد اما آنتونیونی با هوشمندی آن را به فیلمی درباره “کشف حقیقت” و “تجربه دیدن”، و “سرگشتگی انسان معاصر” تبدیل می کند. تامس عکسی را که از پارک گرفته آن قدر بزرگ می کند تا بتواند عکس جنازه ای را در آن تشخیص دهد. اما آیا او می تواند به دوربین و چشم خود اعتماد کند و ادعا کند که به حقیقت دست یافته؟

آنتونیونی در مورد نسبی بودن مفهوم واقعیت می گوید: “من نمی دانم واقعیت چیست. واقعیت همیشه از ما می گریزد و بی وقفه تغییر شکل می دهد. هنگامی که به نظر می رسد به آن دست یافته ایم، موقعیت از قبل تغییر یافته است.”

این نسبی گرایی به تمام ساختار اثر منتقل شده است.یعنی رویدادها منطق علّی مشخصی ندارند و عنصر تصادف نقش مهمی در پیشبرد داستان فیلم دارد و پایان فیلم نیز باز و مبهم است.

“آگراندیسمان” جایزه بزرگ فستیوال کن را به دست آورد و مورد پسند بسیاری از منتقدان قرار گرفت. حتی اینگمار برگمن که چندان میانه اش با آنتونیونی خوب نبود، “آگراندیسمان” و “شب” را ستود و از آنها به عنوان شاهکارهای آنتونیونی نام برده است.

با این حال “آگراندیسمان” برخلاف فیلم های ایتالیایی آنتونیونی، فاقد شخصیت های سمپاتیک بود و همذات پنداری تماشاگر را برنمی انگیخت.

 

 میکل آنجلو آنتونیونی، روایتگر تنهایی آدمها
آنتونیونی در “قله زابریسکی” که در آمریکا و درباره عصیان دانشجویی ساخته شد، باز هم نتوانست دنیای سرد ولی باورپذیر و ملموس فیلم های ایتالیایی اش را بازآفرینی کند. فیلم به خاطر ارائه تصویری نادرست از آمریکا به شدت مورد انتقاد منتقدین واقع شد.

آنتونیونی یک بار دیگر نیز با ساختن فیلم مستند ۲۲۰ دقیقه ای خود در باره چین(فیلمی که به سفارش تلویزیون ایتالیا و دعوت دولت چین و در اوج انقلاب فرهنگی ساخت)، به خاطر ارائه تصویری غیر واقعی از چین مورد انتقاد قرار گرفت.

در سال ۱۹۷۵ انتونیونی فیلم مشهور “مسافر”(حرفه خبرنگار) را با بازی جک نیکلسون و ماریا اشنایدر ساخت. فیلمی که به خاطر پلان-سکانس طولانی و پیچیده نهایی آن در تاریخ سینما بسیار مشهور است. سکانسی که با نمای جک نیکلسون که بر تخت دراز کشیده شروع می شود و دوربین با حرکت تراولینگ از او جدا شده و از پنجره اتاق عبور می کند و پس از گشت زدن در حیاط دوباره به اتاق بازمی گردد و جک نیکلسون را می بینیم که همچنان بر تخت دراز کشیده و مرده است.

پایان فیلم های آنتونیونی اغلب باز است و به تماشاگر اجازه می دهد خود در باره آینده کاراکترهای او و سرنوشت آنها تخیل کند. به اعتقاد جفری ناول اسمیت، با اینکه فیلم هایی چون فریاد و مسافر با مرگ شخصیت اصلی به پایان می رسند اما مرگ آنها پایان کار آنها نیست و این احساس وجود دارد که آنها به حرکت خود ادامه می دهند و رسیدن به یک روشنگری اخلاقی غیر قطعی و نامطمئن جای پایان بسته روایت را می گیرد.

آنتونیونی در ۱۹۸۰ تجربه جالب و منحصر به فردی با رنگ و ویدئو در فیلم “عقاب دوسر” کرد که آن را بر اساس داستانی از ژان کوکتو ساخت. وی کل فیلم را روی ویدئو با جلوه های رنگی الکترونیکی ثبت کرد و بعد آن را به فیلم ۳۵ میلی متری تبدیل کرد اما نتیجه آن برای او با توجه به تکنولوژی ضعیف ویدئو در آن زمان و انتقال آن به روی نوار سلولوئید(تله سینما) راضی کننده نبود.

آنتونیونی در سال ۱۹۸۳ شیر طلایی ونیز را به خاطر فیلم “تشخیص هویت یک زن” به دست آورد. فیلمی درباره یک کارگردان سینما که جستجویش برای یافتن قهرمان زن فیلم جدیدش با جستجویش برای یافتن شریکی تازه برای زندگی، پیوند می خورد.

آنتونیونی در فیلم هایش با بسیاری از بازیگران برجسته و نامدار سینمای اروپا و آمریکا مثل ژان مورو، مارچلو ماسترویانی، آلن دلون، ایرنه ژاکوب، جان مالکوویچ، جک نیکلسون و ونسا ردگریو کار کرده است. در سال ۱۹۸۵ او بر اثر سکته مغزی تقریبا فلج شد و مدتها از سینما کناره گرفت اما بعد در کمال حیرت و بعد از ۱۳ سال دوری از سینما، با یاری فیلمسازانی مثل ویم وندرس که همیشه آثار او را ستایش کرده است، توانست آخرین فیلم کامل خود را با عنوان “ورای ابرها”(۱۹۹۵) با بازی جان مالکوویچ و ایرنه ژاکوب بسازد. فیلمی اپیزودیک، زیبا و درخشان که همان درونمایه های اصلی آثار او را دنبال می کرد و بر اساس داستان های کوتاه او ساخته شده بود.

آنتونیونی در نود سالگی نیز علیرغم پیری و بیماری به فیلمسازی پرداخت و اپیزود “رشته خطرناک چیزها” از فیلم “اروس”(Eros) را ساخت. “اروس”، فیلمی در سه اپیزود بود که قسمت های دیگر آن را وونگ کاروای، فیلمساز هنگ کنگی و استیون سودربرگ امریکایی کارگردانی کرده بودند. فیلم کوتاه آنتونیونی بر اساس قطعه ای موسیقی از ساخته های خود او و با صدای کیتانو ولوسو خواننده و نوازنده بزرگ برزیلی ساخته شد.

شاید تماشاگران امروز سینما ریتم کند و آرام و درونمایه های تلخ و تراژیک فیلم های آنتونیونی را دوست نداشته باشند اما یقینا تاریخ سینما او را به عنوان یکی از پیشگامان سینمای مدرن و کسی که نقش مهمی در تحول بیانی سینما داشته، از یاد نخواهد برد.

در صورت نارضایتی حاصب اثر مطلب حذف خواهد شد.


بهترین مطالب
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز - سئو و بهینه سازی : مهدی جباری (نکا)